آب بهانه است   

آب بهانه است. از خیمه هااکه بیرون می زند یک سره راه نخل ها را می گیرد. آب بهانه ست. بوی گل اش چنان مست کرده که دامن اش از دست رفته. آب از سر او گذشته حالا. بهانه آب را می کند. از خیمه بیرون نیامده سر به نخل زارها می گذارد سراسیمه و سربه زیر. چشم های تیز بین اش باید به فراست دیده باشد که گلی از آسمان افتان و خیزان خود را میان آب ها و نخل ها پنهان کرد. قلندری یعنی این. یعنی که تو گوش به زنگ باشی و چشم بر آسمان. شاید این لحظه بیاید شاید. و دیده است که او آمده. نیلی ترین یاس همه باغ ها و از آسمان راه خود را کج کرده میان نخل ها و آب ها. و این جوری هاست که روانه می شود به تاخت و سرخوشانه؛ و سراسیمه و سربه زیر. نخل وفا همین حالا در کار بر دادن است. آب بهانه خوبی است و مشک و تشنگی و بچه ها. زود می آید. اجازه می گیرد و یا علی...و سربه زیر و سراسیمه تا نکند مولا - برادر- سرخط چشم های نجیب اش را بگیرد و یک سره برود سراغ دل ارغوانی اش. چشم ها هم اگر رازداری کنند، این تپش، تشت ام از بام می افکند. و برادر - مولا - خود بی قرار این بو است. حسین همه کلمه دوست داشتن است. آن که مزه گس شهد شهادت را ازلابلای رمل های عرفات در سرزمین کربلا حس می کند. چشم های تیز بینی که چکاچک برخورد بال های فرشتگان را در سرزمین نینوا از مدینه می بیند. این روح پرستنده، این همه کلمه دوست داشتن نمی تواند در سکر یاسی که همه نخلستان را آغشته، سرش به دوار نیافتد - آن هم از این کوتاه. مگر فاصله خیمه ها تا لابلای نخل ها چقدر است؟ آب بهانه است نمی دانم بهانه آن که شوریده سر، سر رفتن دارد یا این که به ناگزیری باید بماند و نصیب اش فقط تماشا باشد. نمی دانم این که از پس خاطره ها و شنیده ها شوق رفتن بی تاب اش کرده شتابناک تر است یا آن که هزار غزلواره در گوش اش قافله ای غوغا راه انداخته. هر چه هست آب بهانه است بهانه. این که می رود یا آن که دست چنگال کرده در لگام است چشم در چشم لحظه ها ایستاده به تماشا و به حسرت؟ یا آن گلی که از آسمان یک سره راهش را کج کرده میان نخل ها و نیزه ها. تشنگی بهانه است. لیلی قدح شراب در دست / مجنون نه ز می ز بوی می مست« ای که همه آب ها مهریه تست مهربان من، هرم تشنگی ام را به قدحی شهد به برفاب آمیخته و اندکی از گلاب رویت در آن ریخته فرو می نشانی؟من استاده ام تا بسوزم تمام. دشمن گمان کرده است دست هایم را دزدیده. دست ها پیش تر از من شوق آغوشت را می کشید و چشم ها، آخ چشم ها ... در پیشگاه چون تو بتی لعل فام باید به خاک افتاد.بگذار دشمن گمان کند از زخم عمود آهن است.بگذار او هم این دلخوشی های حقیرش را داشته باشد

 

لینک