تو از تبار بهاری   
< به یوسف پنهان دل  که اسیر اویم >
 
                              یارب
 
شعفی دارد در سکوت نشستن و همه تن گوش به نجوای غمناک غنچه ها خیره ماندن که در کار شکفتن اند " وقتی زمین با ما مهربان تر باشد و آفتاب از پشت ابرها نتابد و باران طراوت تکرارش را چون سیاه مشق هزارتوی نستعلیق بر چهرهء زمین  سخاوتمندانه ببخشد و ( تو ) باشی .
تو از تبار بهاری  که آمدنت را ایمان دارم . مثل ایمان به بهار . تو از سلالهء غنچه هایی که دوباره پرده می دری و جهانی به جمال خویشتن می آرایی  می دانم که می آیی    می دانم که باز می گردی  مثل بهار  از پشت کوه های یخی و زمین به جنبش می آید و دل ها یک جور غریبی می تپد و تیک تاک ساعت ها . . .
آه  پس کی می آیی مهربان من  که صاف صاف بر ما بتابی  بی منت ابرها .
لذتی دارد نشستن و به تیک تاک بهار گوش سپردن . لذتی دارد نشستن و به پیشواز آمدنت در کار شکفتن بودن . لذتی دارد  همه تن چشم شدن  خیره بدنبال تو گشتن .
 
دل دردمند ما را  که اسیر توست  یارا
به وصال مرهمی نه  چو به انتظار خستی
 

 

 

 

لینک